چگونه کمونیست شدم
وقتی برگه ی بازجویی را پر کردم بازجو عصبانی شد و کلی «دری وری» به من گفت و بااینکه قدش خیلی کوتاه بود توانست کشیده ای هم توی گوشم بزند.
قسم می خورم که تمام حقیقت را به بازجو گفتم, او باور نکرد اما شما باور کنید:
هنگامی که روس ها در ایران بودند من چوپان بودم ,البته درست تر اینست که بگویم من چوپان بودم که روس ها به ایران آمدند و آبادی ما را هم تصرف کردند. آن ها آدم های بی آزاری بودند فقط برای اینکه به مما حالی کنند که ارتش سرخ همین دور و بر هاست گاهی یک دسته ی هفت یا هشت تایی سرباز از وسط آبادی می گذشت. آنها با فریاد ارشدشان پا می کوبیدند:
راس - دوا - راس – دوا.
و از آن سر آبادی خارج می شدند و به قرارگاهشان می رفتند. گاه در دشت یا آبادی با آنها برخورد می کردم , آنها لبخند می زدند و به زبان خودشان حال مرا می پرسیدند:
- سلام تاواریش!
و دوباره در جواب چیزهایی که من می گفتم و نمی فهمیدند می گفتند:
- خراشو! خراشو!
و اینطور از کنار هم می گذشتیم. این همزیستی مسالمت آمیز بعد ها شعار جهانی شد. بهر حال من یاد گرفتم و در واقع این سه کلمه لق لقه ی دهانم شد و هروقت به هم ولایتی ها می رسیدم, تاواریش تاواریش می گفتم و در پاسخ سلام علیک ها دستم را بالا می بردم و گفتم :
- خراشو! خراشو!
اما آنچه مرا کمونیست کرد, این چیز ها نبود. بلکه خزینه حمام آبادی بود که هر هفته یک نفر وظیفه داشت تون آن را روشن کرده و آب را برای صبح گرم کند و دیگر با خیر و شرش کاری نداشت. من که زمستان ها بیکار بودم کله ی سحر بلند می شدم و به حمام می رفتم . داخل خزینه می شدم , از آب داغ تنم کرخت می شد و لذت می بردم. تااینکه یک روز فکری شیطانی به سرم زد.
در تاریک ترین زاویه ی خزینه پنهان شدم. اولین کسی هم که پا به خزینه گذاشت بابابزرگم بود. مرد هشتاد و چند ساله ای که دائما بامناسبت و بی مناسبت بر شیطان لعنت می فرستاد. به نظر من برای شیطان همین یک دشمن کافی بود. او صلواتی فرستاد و زیر آب رفت. من انگشت شست را ضامن سبابه ام کردم و می دانید که اگر همینطوری به لاله ی گوش کسی بزنید چه حالی می شود اما من چنین خیالی نداشتم .سطح آب را نشانه کردم صدا به طور باورنکردنی در خزینه پیچید.بابابزرگ هاج و واج و ترسیده ماند, بر شیطان لعنت فرستاد و کمی غقب رفت و دوباره سر زیر آب کرد.همینکه بر سطح آب ظاهر شد صدایم را در گلو انداختم:
- بوی آدمیزاد میاد.
بابابزرگ دیگر معطل نکرد و فریادکشان از دریچه بیرون زد. به خانه رفت , تب کرد و زبانش بند آمد. و شیطان هم چند روزی در امان ماند.
بار دیگر کدخدا را در خزینه تنها یافتم و از آنجا که سر نترسی داشت مجبور شدم سروصدای زیادی راه بیاندازم تا باور کند جن در خزینه است.
همه می دانیم که حمام جن دارد. لیکن تا آن زمان کسی او را ندیده بود, حالا دیگر چند آدم معتبر جن را دیده بودند بنابراین حمام رفتن, آن هم به تنهایی دل شیر می خواست. از طرف دیگر ترس و شهامت آدمیزاده حد و مرز مشخصی ندارند و طمع هر ترسی را زایل می کند. منظورم این اسن که آدمیزاد می تواند هر چیزی را به پول نزدیک کند. روشن تر بگویم آنها دور هم نشستند و تصمیم گرفتند جن را بگیرند و از او چیزهایی بخواهند که هر آدم عاقلی می خواهد. همین چند سال پیش یک پری به طویله ی کربلایی حسن راه پیدا کرده بود, شب ها از قاطر او سواری می کشید و دم صبح حیوان بیچاره را خیس عرق به آخور برمی گرداند. کربلایی یک شب کمین کرد و با یک سوز پری را از روی گرده ی قاطر شکار کرد. پری کوچک که نوک سوزن گیر کرده بود, خودش را نشان داد و مجبور شد نشانی یک گنج تمام عیار را به کربلایی بدهد تا خلاص شود.
حتی ننه بزرگ من شب های زیادی کنار بابابزرگم بیدار ماند تا شاید بختکی را که گاه و بیگاه در خواب روی سینه ی بابابزرگم می نشست به سنجاق بکشد, اما هرچه سنجاق را در هوا تکان داد چیزی عایدش نشد و بختک کماکان می آمد و راه نفس بابابزرگ را می بست.
صبح یک روز جمعه من از همه جا بی خبر کنج خزینه گیر افتادم کدخدا و سه جوان قلچماق, سوزن و سنجاق و جوالدوز به دست وارد خزینه شدند. آنها در حالیکه دست های مسلح را در سطح آب نکان می دادند به طرف من آمدند. به نظر می آمد راه نجاتی ندارد در آب سرخوردم و کمی جلوتر یکباره قد علم کردم و فریاد کشیدم:
- بوی آدمیزاد میاد!
آنها هول کردند و من فرصت می یافتم و خود را به دریچه رساندم, کدخدا مرا شناخت و داد زد.
- خودشه! بگیرین این کمونیست خدانشناس را!
من گریختم اما اسم کمونیست روی من ماند و دیگر کسی مرا به نام خودم صدا نکرد. حتی روس ها هم فهمیده بودند و هر سربازی مرا می دید, می خندید و می گفت:
- سلامم تاواریش کمونیست!
و من می گفتم:
- خراشو! خراشو!
بالاخره یک روز دنیا آرام شد و روس ها هم از آبادی ما رفتند و چون نصف گوسفندها را روس ها خورده بودند و نصف دیگرش را خودمان, من بیکار شدم و عاطل و باطل راه افتادم طرف پایتخت و فعلگی پیشه کردم و زن گرفتم و بچه دار شدم و بچه ام مدرسه رفت و همینطور امور بر وفق مدار خودش می چرخید و در تهران هم یک عده "توی" سر هم می زدند و بازار سیاست داغ بود و ما هم که فعله بودیم, شکر خدا می کردیم که اینها سرشان با هم گرم است و رعیت را انگولک نمی کنند, و ما را به حال خودمان گذاشته اند. که زندگیمان را بکنیم. غافل از آن که سیاست مثل طاعون مسری است و الا چه کسی فکرش را می کرد بعد از ده یا پانزده سال دوتا همولایتی مرا سر چهارراه ببینند, به هم نشان بدهند که: «خودشه!» و بعد هم فریاد بزنند:
- سلام کمونیست! تاواریش کمونیست!
و درست, بغل دست من, آژان شیره ای ایستاده باشد. و دست به کلت ببرد و پس گردن من بگذارد که
- تکان بخوری می زنم! خائن ! کمونیست!
(کیومرث خوشابی)
شب که آواز ملال انگیز غوکان
«می رسد در گوش»
«ماهتاب از شرم»
پشت ابری می دود خاموش
می رباید دست نامحرم
نانی از انبان فقر
چشم هایی سفره را خالی و دردآلود می پوید
می زداید رنگ انسانی
هول از روی مرد
که فردا روز بارانی ست
قامت از کار عبث
اینک فرو ماندست
که فردا روز بارانی ست
(کیومرث خوشابی)
چخوف مرا می بخشد
تازه پشت لب هایم سبز شده بود که عاشق دختری چادر مشکی شدم. او با یک جفت چشم درشت و درخشان, تمام شرایط لازم را برای عشق افسانه ای من داشت.همین طور شهر کوچکی که در حاشیه ی کویر واقع شده بود, می توانست بهترین جای دنیا برای پرورش این عشق بزرگ باشد.
هر روز بعد از تعطیلی دبیرستان, به امید یک نگاه, سر راه او می ایستادم و انصافا هیچ گاه ناامید به خانه نرفتم. تا اینکه روزی دستی به شانه ام خورد صاحب دست جوان آَشفته حالی بود که سبیل های کامل داشت. او مرا به داخل یک کوچه دعوت کرد و تا جایی که می خوردم مرا کتک زد. بعد هم گفت:
- فاطی مال منه!
من هم کاملا جوانمردانه و به حرمت یک عاشق پاک, پایم را از کفش او بیرون کشیدم و چون دختر دیگری که بشود عاشقش شد پیدا نکردم, به شعر و شاعری و درس و مدرسه رو آوردم و دیپلم گرفتم و به اصرار پدر افسر پلیس شدم تا هم آب باریکه ای داشته باشم و هم مردم «ازم» حساب ببرند. زن گرفتم و بچه دار شدم و در همان شهر رییس کلانتری شدم و از آنجایی که کوه به کوه نمی رسد و آدم به آدم می رسد یک روز پاسبان ها مردی را به جرم بدمستی و کتک کاری به کلانتری آوردند و از قضای روزگار همان بود که در جوانی کتک مفصلی به من زده بود.
حال و روز خوبی نداشت لباس ها به تنش زار می زد و معلوم بود که روزگارش به سختی می گذرد و زندگی درست و حسابی ندارد. دستور دادم برایش چای بیاورند روبرویم نشسته بود و مرا نمی شناخت. در یک بازجویی دوستانه فهمیدم که زن و بچه ندارد و ولگردی پیشه کرده است. آنگاه پرسیدم:
- فاطی چی شد؟
سر بلند کرد, زل زد و مرا شناخت. گلویش متورم و چشم هایش تر شد. می توانستم آشوب درونش را حس کنم. و قتی خود را بازیافت گفت:
- شرمنده ام, بچه بودیم و نمی فهمیدم.
خیالش را راحت کردم.
- فقط می خوام بدونم عشقت به فاطی چی شد
چای را هورت کشید:
- به خاطر فاطی, نصف بچه های شهر از من کتک خوردند. به جرئت بگم می تونست نیمه شب, لخت و پتی بیاد تو خیابون و کسی, چپ نگاهش نکند. می دونست من همون دور و برام. اما حتی یک بار, هم کلام من نشد. نگاهم می کرد و من خر, به پشت گرمی همین چشم های فریبنده, مثل سگ نگهبان دوروبرش پرسه می زدم و پاچه ی هر کسی را می گرفتم. بعد هم زن یه مهندسه شد و رفت تهرون و من موندم و یک شهر که شهردار و وکیل و قاضی و معلمش یه روزی از دستم کتک خورده بودند.
کسی بر بام خدا نشست
تهی دست و مست
بازو گشوده بود
و آسمان درو می کرد
شاید اصلا نمی دانست
خدا در آسمان ها نیست
او همین نزدیکی است
دوش به دوش من و تو
عصر هر روز اینجاست
خدا در خیابان قدم می زند
خدا اینجاست
در نفس های خسته ی یک آدم
وقتی که دویده است
یا هنگام که رو به پایان دارد
و هرگز نرسیده است
خدا پشت چشم های دونده است
در بال های پرنده
در اوج
در قاه قاه خنده های کودکانه
خدا درون خانه است
(کیومرث خوشابی)